در یکی از روز های بهاری جوانه ای زیبا سر از خاک برآورد و کم کم در گلدان قلبمان ریشه دواند ؛ و پس از ماه ها انتظار شکوفا شدنش را جشن گرفتیم و این کودک نوپایمان بر زانوانی لرزان ایستاد و قدم های اول را با احتیاط برداشت. قطره قطره ، شیره ی جانمان را برایش مایه گذاشتیم که سقفی شود ، ایمنی شود ، خانه ای شود برایمان برای سختی های راه ، برای عشق ، برای زندگی .
از آن روزها سال ها می گذرد و امسال ، به جاده ی ناتمام مان خیره مانده ام که گام هایمان ردپایی عمیق بر تنش به یادگار نهاده اند. من مانده ام و کوله باری خاطره که ثانیه به ثانیه تکرار می شوند و هر چه سعی می کنم رخم های پایم را ، پاره های احساسم را به قلبم نشان دهم تنها شادمانی وصف ناپذیر با تو بودن را به رخم می کشد.
آری درد می کشد ، می شکند در خود ، فریاد می زند رهایم کن از این غم ، برهانم ، تنها آغوش توست که آرامم می کند.
اما آنچه تو نظاره می کنی لبی خندان ، قلبی شاد و سرگرمی های فراوان است.
امسال بی تو ، پایان 6 سالگی گل اهلی کرده یمان را جشن می گیرم و تمام لحظات خوبمان را به او هدیه می دهم و برایش خیر و برکت آخدایمان را آرزومندم تا جاری شود در تمام لحظاتمان.
7 سالگی یمان خجسته باد
دلم بشکنه حرفی نیست، حقیقت رو ازت می خوام
بهم راحت بگو می ری حالا که سرد رویاهام
نمی دونم کجا بود که دلت رو دادی دست اون
خودت خورشید شدی بی من، منم دلتنگ یه بارون
یه وقت فکر منم کن که، دلم داغونه داغونه
تو می ری عاقبت پا اون، که دستام خالی می مونه
دلم بشکنه حرفی نیست ولی کاش لایقت باشه
می رم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جا شه
****** ****** ******
دلم بشکنه حرفی نیست، اگه تو یار و همراشی
ولی می شد بمونی و کمی هم عاشقم باشی
نمی دونم کجا بود که! دلت رو دادی دست اون
خودت خورشید شدی بی من، منم دلتنگ یه بارون
همه فکرش شده چشمات، گاهی دستات و میگیره
یه وقت تنهاش نذاری که مث من میشه می میره
دلم بشکنه حرفی نیست ولی کاش لایقت باشه
می رم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جا شه
****** ****** ******
عاقبت این دلتنگی سرکوب شده کار دستمان می دهد
آره با توام ای دل
عاقبت باز هم من و تو با هم
زیر لحاف تخیل سر می سپاریم به عشق
آرام آرام ذوب می شویم در هم
"ما" می شویم بی "من" !
می دانم کار دستمان می دهد
می دانم !!!
و این تمام من است !!! |:
خلوت سرد تنهایی های من
خیال گرم تو با او ...
لرزش اندامم از هق هقی بی پایان
صدای قهقهه ی دلربایانه تو با او
.
.
.
مچاله می شوم در خود
مچاله می شوم بی تو
آغاز می شوی بی من
شعر می سرایی با او
...
"مسکوت".
چه واژه ی دلنشینانه ایی.
خستگی در اندامش موج می زد ، توان اشک ریختن هم نمانده بود، اما غرق در افکارش موج سوار قطرات باران چشمانش بود !
خیس و لرزان پناه می برد به گوشه ای تا آرامش را در بازوان نهیف عروسکی کوچک بیابد.
"آن دیگری" می خندید به او به قلبش به باورهایش که با تمام سست شدن ها استوار و ماندگار بودند.
"آن دیگری" می خندید و دست دیگری را در دستانش می فشرد.
و "او" با لبخندی پذیرای شادی او بود که دلشادم که دلشاد است !!!
در گوشوانم زمزمه می کرد: " با من سخن از حماقت مگوی ، عشق در من ریشه دوانده است ، عشق خود من است ! می خواهی بر من بخند ، بلند و رسا ، بر من و بر پایداری ام !!! "
و "من" مبهوت به تماشای "او" ، "آن دیگری اش" و آن "سوال" بی جواب .
دنیای جدید ناشناخته ها
قلبی سرشار از هراس و
قدم هایی محتاط ...
با آنکه می دانی دستانش
محافظان همیشگی تواند !!!
...
تنها اگر ایمان بیاوری
تنها اگر باورش کنی
آرامشی ژرف را در خود می یابی
...
پروردگارم
بى نیازى در نفسم
یقین در دلم
اخلاص در كردارم
روشنى در دیده ام
بصیرت در قلبم
و روزی پر برکت در زندگیم
قرار ده
و برای تمامی دوستانم
که ما همه حلقه های یک زنجیریم
"آمین"
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه مینماید بر سبز خنگ گردون تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارم چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همینویسد بر عارضش خطی خوش یا رب نوشته بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان
این روزها غیر واقعی اند !
انگار هیچ چیز امکان ندارد !
همه می گویند نجوا می کنند :
" رفتن و ماندن دست اوست ، خوشا به سعادتش ، خوشا "
اما گویا در دل ، کسی به رفتنش باور ندارد ...
سه روز گذشت و من
تکیده شدن عمویم را می بینم
که آب می شود
شانه هایش از سهمگینی این بار خم می شود
و هیچ نمی گوید ...
همه می گویند آرام و بلند
" آزاده زنی بود
تک دانه زنی بود
بی همتا ، چون خدا "
از آنجا ، از بالا ، از ملکوت
برایمان دعا کن ای بهترین بانو
ای بهترین زن عمو .
شاعر * می گوید :
" تو دوستت دارم منی
گرانبهای ممنوعی که دارد همینطور
نگفته می ماند ! "
اما حقیقت من چیز دیگری است !!!
"" تو دوستت دارم منی
گرانبهایی که گفتن و نگفتنم
در ظاهرت هیچ نمایان نمی شود
" من دوستت دارم توام
که تنها گرانبهائیش در پنهانی اش است
" ما دوستت دارم همیمیم
گرانبهای نایابی که دارد همینطور
نگفته می ماند !!! ""