خوب به یاد دارم
که چگونه شتافتند ... ثانیه ها
از ابتدای سالی که گذشت
تا به انتها رسیدند
و اینک در این نقطه
به سکون می پیوندند
تا دوباره به خاطر آورم
فرصتی را که از سکون آغاز می شود
و تا انتها ... با من همگام
پس خوب گوش می سپارم
به شنیدن نوایی که پاسخ گفت
آن هنگام که خواندمش :
" حول حالنا الی احسن الحال "
پروردگارا به یمن ۷ سین سفره های ایرانی
آرامش ، آسایش ، عافیت ، ثبات ، وفا ، عزت و برکت
را در کاسه ی نیازمان ، در تمامی امور ، در صحت و سلامتی ، به ما ارزانی دار
باشد که در ابتدای راه نشانه هایت را در یابیم و در مسیرهای درست گام بگذاریم
نگاهت را پشتوانه ی همیشگی یمان بگردان
" آمین "
" سال نو مبارک "
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود دختری بود که اسمش ماه بود این ماه خانوم خیلی خوشگل بود هر موقع از خونه می رفت بیرون همه از دیدنش غش می کردند. پدر و مادر اون بهش می گفتن ماهک.
ماهک یه زندگی یکنواختی داشت دنبال یه تغییر بود نمی دونست اون تغییر چیه با اسباب بازی هاش بازی می کرد که چشمش به کتاب فال حافظ افتاد تصمیم گرفت یه فال بگیره تو فالش اومده بود که " ای ماه تو نشین یکجا بهر خورشید برو آنجا "
ماهک دلش گرفت بلند شد و زد بیرون همین طوری که سرش پایین بود یهو آسمون تاریک شد ماه اومده بود جلو خورشید. داشت نگاه می کرد و گریه می کرد که صدایی گفت : "حیف اون مرواریدا نیست ! " برگشت و پسری و دید که یه برق خاصی تو چشماش بود این همون تحول بود. پسر تو همون دیدار اول اون و بغل کرد و ماهک تو بغلش خوابید.
ماهک وقتل از خواب پا شد خودشو کنار چشمه دید اما از پسر خبری نبود سال ها گذشت و ماهک دیکه ۳۰ ساله بود. ماهک هر روز آسمونو نگاه می کرد اما ماه نمی یومد جلو خورشید همش از آب چشمه می خورد اما خبری از پسر نبود تا اینکه ماهک به روز اینقدر گریه کرد که بیهوش شد.
وقتی به هوش اومد خودشو تو آغوش اون دید ماهم یه سیلی محکم بهش زد و بغلش کرد و شروع کرد به بوسیدنش.
ماهک ازش پرسید کجا بودی؟ پسر گفت : " من همون خورشیدم که هر روز می دیدیش همون چشمه ایم که ازش آب می خوردی دیدی پیشت بودم باهات. اما اونقدر کوچیک بودم که منو ندیدی اونقدر کم بودم که حسم نکردی اونقدر ... " ماهک یه سیلی دیگه زد و گفت : " بسه، اگه کم بودی از آب چشمه نمی خوردم و گرمای خورشید حس نمی کردم اما به جسمتم نیاز دارم به نگاهت و ... "
ماهک و پسر تا سالیان سال با هم بودن و از سرما و گرمای هم لذت می بردن و هیچ وقت نشد بدون هم باشن.
" ۵شنبه - ۱۷/۰۳/۱۳۸۶ - ساعت ۱:۴۳ بامداد "
" ولنتاین مبارک "
در یکی از روز های بهاری جوانه ای زیبا سر از خاک برآورد و کم کم در گلدان قلبمان ریشه دواند ؛ و پس از ماه ها انتظار شکوفا شدنش را در روزی زمستانی جشن گرفتیم و این کودک نوپایمان بر زانوانی لرزان ایستاد و قدم های اول را با احتیاط برداشت. قطره قطره ، شیره ی جانمان را برایش مایه گذاشتیم که سقفی شود ، ایمنی شود ، خانه ای شود برایمان برای سختی های راه ، برای عشق ، برای زندگی .
از آن روزها سال ها می گذرد و امسال ، به جاده ی ناتمام مان خیره مانده ام که گام هایمان ردپایی عمیق بر تنش به یادگار نهاده اند. من مانده ام و کوله باری خاطره که ثانیه به ثانیه تکرار می شوند و هر چه سعی می کنم رخم های پایم را ، پاره های احساسم را به قلبم نشان دهم تنها شادمانی وصف ناپذیر با تو بودن را به رخم می کشد.
آری درد می کشد ، می شکند در خود ، فریاد می زند رهایم کن از این غم ، برهانم ، تنها آغوش توست که آرامم می کند.
اما آنچه تو نظاره می کنی لبی خندان ، قلبی شاد و سرگرمی های فراوان است.
امسال بی تو ، پایان 6 سالگی گل اهلی کرده یمان را جشن می گیرم و تمام لحظات خوبمان را به او هدیه می دهم و برایش خیر و برکت آخدایمان را آرزومندم تا جاری شود در تمام لحظاتمان.
7 سالگی یمان خجسته باد
دلم بشکنه حرفی نیست، حقیقت رو ازت می خوام
بهم راحت بگو می ری حالا که سرد رویاهام
نمی دونم کجا بود که دلت رو دادی دست اون
خودت خورشید شدی بی من، منم دلتنگ یه بارون
یه وقت فکر منم کن که، دلم داغونه داغونه
تو می ری عاقبت پا اون، که دستام خالی می مونه
دلم بشکنه حرفی نیست ولی کاش لایقت باشه
می رم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جا شه
****** ****** ******
دلم بشکنه حرفی نیست، اگه تو یار و همراشی
ولی می شد بمونی و کمی هم عاشقم باشی
نمی دونم کجا بود که! دلت رو دادی دست اون
خودت خورشید شدی بی من، منم دلتنگ یه بارون
همه فکرش شده چشمات، گاهی دستات و میگیره
یه وقت تنهاش نذاری که مث من میشه می میره
دلم بشکنه حرفی نیست ولی کاش لایقت باشه
می رم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جا شه
****** ****** ******
عاقبت این دلتنگی سرکوب شده کار دستمان می دهد
آره با توام ای دل
عاقبت باز هم من و تو با هم
زیر لحاف تخیل سر می سپاریم به عشق
آرام آرام ذوب می شویم در هم
"ما" می شویم بی "من" !
می دانم کار دستمان می دهد
می دانم !!!
و این تمام من است !!! |:
خلوت سرد تنهایی های من
خیال گرم تو با او ...
لرزش اندامم از هق هقی بی پایان
صدای قهقهه ی دلربایانه تو با او
.
.
.
مچاله می شوم در خود
مچاله می شوم بی تو
آغاز می شوی بی من
شعر می سرایی با او
...
"مسکوت".
چه واژه ی دلنشینانه ایی.
خستگی در اندامش موج می زد ، توان اشک ریختن هم نمانده بود، اما غرق در افکارش موج سوار قطرات باران چشمانش بود !
خیس و لرزان پناه می برد به گوشه ای تا آرامش را در بازوان نهیف عروسکی کوچک بیابد.
"آن دیگری" می خندید به او به قلبش به باورهایش که با تمام سست شدن ها استوار و ماندگار بودند.
"آن دیگری" می خندید و دست دیگری را در دستانش می فشرد.
و "او" با لبخندی پذیرای شادی او بود که دلشادم که دلشاد است !!!
در گوشوانم زمزمه می کرد: " با من سخن از حماقت مگوی ، عشق در من ریشه دوانده است ، عشق خود من است ! می خواهی بر من بخند ، بلند و رسا ، بر من و بر پایداری ام !!! "
و "من" مبهوت به تماشای "او" ، "آن دیگری اش" و آن "سوال" بی جواب .
دنیای جدید ناشناخته ها
قلبی سرشار از هراس و
قدم هایی محتاط ...
با آنکه می دانی دستانش
محافظان همیشگی تواند !!!
...
تنها اگر ایمان بیاوری
تنها اگر باورش کنی
آرامشی ژرف را در خود می یابی
...
پروردگارم
بى نیازى در نفسم
یقین در دلم
اخلاص در كردارم
روشنى در دیده ام
بصیرت در قلبم
و روزی پر برکت در زندگیم
قرار ده
و برای تمامی دوستانم
که ما همه حلقه های یک زنجیریم
"آمین"