تبليغاتX
در فراسوی مرزهای تنم ترا دوست میدارم...


آدمی دو قلب دارد
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...

اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود

زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي

و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند

 



یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

 

همه چی آرومه تو به من دل بستی .... این چقدر خوبه که تو کنارم هستی .... همه چی آرومه .... غصه ها خوابیدن .... همه چی آرومه من چقدر خوشحالم .... پیشم هستی حالا به خودم می بالم ..... تو به من دل بستی از چشات معلومه .... من چقدر خوشبختم همه چی آرومه .... تشنه چشماتم منو سیرابم کن .... منو با لالایی دوباره خوابم کن .... بگو این آرامش تا ابد پابرجاست .... حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست .... همه چی آرومه من چقدر خوشحالم .... پیشم هستی حالا به خودم می بالم .... تو به من دل بستی از چشات معلومه .... من چقدر خوشبختم همه چی آرومه .... همه چی آرومه تو به من دل بستی ..... این چقدر خوبه که تو کنارم هستی .... همه چی آرومه غصه ها خوابیدن .... شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم



نمی دونی چقدر دلم می خواد واقعا همه چی اینطوری باشه بعضی از حرفا ... به خودم شک دارم به همه چیو همه کس. چقدر دلم آغوشتو می خواد کاش خدا تا سقف اتاقم پایین می اومد اما این وسط یه چیزی جالب اونم اینه که من در تاب وتبم! قلبم آروم آروم و با یه لبخند ملیح منو نگاه می کنه!!! دلم عشق نا محدود می خواد دلم روزای تازگی و طراوتو می خواد اون روزایی که ...

یعنی می شه؟ آی عشق آی عشق ... دلم خدامو می خواد دلم محبت مادرانه پدرانه عاشقانه ... همه نوع محبت خداگونه اش رو می خواد که سرمو بزارم رو پاهاشو تا می تونم واسش ...

مرا دریاب مرا دریاب

 


روحم به گِل نشسته برایم دعا کنید

آیینه ای برای دلم دست و پا کنید

احساس می کنم که به دریا نمی رسم

ای رودهای تشنه ، مرا هم صدا کنید

 ای زخمهای کهنه که سرباز کرده اید

با شانه های خستهء من خوب تا کنید

دارم به ابتدای خودم می رسم - به عشق -

راه مرا از این همه آتش جدا کنید

حالا که خویش را به تماشا نشسته ام

با آخرین غریبه مرا آشنا کنید

 


خداجونم دلم می خواد تو واسم دعا کنی!!!

دوست دارم.

دوست دارم.

دوستون دارم.





جمعه یکم آبان 1388 |
 

تو نمی دونی چقدر دلم واسه تو تنگه

من نمی دونم چرا دلت یه تیکه سنگه

تو، تو رفتی با کسی به من نمی رسیو

من  بگو چیکار کنم این همه بیکسیمو

منو ببخش

که بونه گیرم اگه هنوز واست می میرم

منو ببخش

اگه هنوز می خوام بت برسم

اگه هنوز واست دلواپسم

اگه می گم به فکرم باش یکم

منو ببخش

اگه هنوز می خوام بت برسم

اگه هنوز واست دلواپسم

اگه می گم به فکرم باش یکم

من تنهام

تا می گم دوست دارم یکی بهم می گه هیییییییییس

من گمونم هیچکسی به فکر درد من نییییییییییییس

تو، تو رفتی با کسی به من نمی رسیو

من  بگو چیکار این همه بیکسیمو

منو ببخش

اگه هنوز می خوام بت برسم

اگه هنوز واست دلواپسم

اگه می گم به فکرم باش یکم

منو ببخش

اگه هنوز می خوام بت برسم

اگه هنوز واست دلواپسم

اگه می گم به فکرم باش یکم

من تنهام

 

                                                         " آهنگ منو ببخش رضا شیری "

 


این آهنگ و با تمام وجودم دوس دارم و ...

 



چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |
 

چون طلای ناب مرا بی منت از خاکم بکن
یک شبی را عاشقانه از هوس پاکم بکن
هر نگاهت موجی بر هر تخته سنگ پیکرم
پرتلاطم تر ز پیشم. غرق امواجم بکن

بی منت از خاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن...

میپسندم بازوانت را به دور شانه ام
اول کارم هنوز. فکر سرانجامم بکن
با تو من در شب خیال دیگری دارم به سر
همچو شبگردی مرا از خواب بیدارم بکن

بی منت از خاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن
فکر سرانجامم بکن
از خواب بیدارم بکن...

دوست دارم همچو پیچک بر سر و پای تو پیچم
باز امشب چون گل وحشی شدم. رامم بکن
شبنمی شو. بوسه بر گلبرگ اندامم بزن
بوسه بارانم بکن. بی تاب بی تابم بکن
بخت و قسمت را بگو دستی به دست هم دهند
دست به دستم ده. کنار سایه ات خوابم بکن

بی منت از خاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن
فکر سرانجامم بکن
چون گل وحشی شدم.رامم بکن
بی تاب بی تابم بکن
در کنار سایه ات خوابم بکن

 


* خدا حرمت عشق و نگه می داره

* یه مجسمه که یادآور خواستن های عمیق !

* پی زندگی عشق، پول می تونه ستون و ... باشه ولی یه ساختمون هر چقدم بالا بره بدون پی ضعیف و می ریزه ( می دونم بدون ستون و دیوارم ساختمون نمی شه اما شروع ساختن با پی ریزی !!! )

* قرآن باز کردم :

"آن گاه بعد از سنوات قحط و شدت مجاله باز سالی آید که مردم در آن به آسایش و وسعت و فراوانی نعمت می رسند."

                                                                      " سوره یوسف، آیه ۴۹ "

* انشا ال.. من هستم ... تا نداره

 



پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

 

کمي دوستم داشته باش
بگذار با ابرهايم مدارا کنم
تنها تو ميداني
داستان اين بغض و آن ترنمهاي شبانه را  
بگذار اين راز بماند سر به مهري که تنها تو داني وشب
بگذار تنها از اين عشق من بمانم و تب .

آغوشت،اين آخرين خاکريزم را از من مگير
من در ين خاکريز زمين گير گشته ام ،
هيهات که بسترش از حريق اين تب و گرماي آن آغوش چون استواست
هر شب با چه شتاب کودکانه اي مي جويمت  
هر صبح با چه غرور ابلهانه اي مي بازمت
غرور من بود يا دست روزگار؟
چه مستانه سر داده ام مهر برداشتن زين راز سر به مهر
زبانم چون کودکان  
چه شيريني مي کند در دهان
در اوج خلسه ام يا نشئه حضور تو
قلبم مي تپد انگار چون رعد در آسمان
ميداني،  
دلم گرفته است از اين فاصله ها
از اين بي بر جوانه ها
در اين شبهاي تنهايي بي انتها
وين سحرهاي سياه تر از يلدا
کمي دوستم داشته باش
بگذار با ابرهايم مدارا کنم

 



پنجشنبه دوم مهر 1388 |
 

اي لحظه هاي ناب ، غنچه هاي گمگشته را
در شاخسار خميده ام پيدا كنيد
تا در این سکوت عشق بگویم
من همان درخت جوانم که در ریشه پیرم
تا از دل تا از سکوت به نجوا بگویم
دوست دارم
برای آمدنت گرچه راه کوتاه است
آمدی اما هنوز هم که هنوز است چشم در راهم
خواستم از غم دوری بگویم یادم آمد
عشق با غم رفیقی دیرینه دارد
دارم به ابتدای خودم می رسم
روحم در این رقص واژه به باران نشسته
برایم دعا کنید
شب رامهمان کوچه های بارانی خواهم بود
چـــه انتظـار مبهـمي براي پركشـيدنم





پنجشنبه دوم مهر 1388 |

 

ای شادی !
آزادی !


ای شادی آزادی !
روزی که تو بازآیی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل ِ عاشق را
در راه ِ تو آماج بلا کردیم


وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی ، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نامِ تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچه ی تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره ی بسته فرو می ریخت
ما بانگ تو را با فورانِ خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
وقتی که فریبِ دیو
در رخت سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد
ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم
از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده ی دیدار ِ تو می آورد
در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم
آزادی!
آزادی !
آزادی !
آن شب ها، آن شب ها ، آن شب ها
آن شب های ظلمت وحشت زا
آن شب های کابوس
آن شب های بیداد
آن شب های ایمان
آن شب های فریاد
آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم
آزادی !
آزادی !
آزادی !


می گفتم :
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت


می گفتم :
روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت


ای آزادی !
بنگر !
آزادی !
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه ی گل خون است
گل خون است


ای آزادی !
از ره خون می آیی
اما می آیی و من در دل می لرزم :
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی !
آیا با زنجیر
می آیی ؟

 



دوشنبه سی ام شهریور 1388 |

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...


شنبه چهاردهم شهریور 1388 |
 
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن.
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن.
صدای رعد و برق  آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
خدایا! بگذار تو را ببینم.
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید: خدایا! معجزه کن.
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک پروانه را کنار زد و رفت ...
 


پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |

...

 

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

 یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز وهر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

 از تو دریغ می کند

 پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!




 



دوشنبه دوم شهریور 1388 |