آی عشق آی عشق ...
با تو، با من چه می شود که مرا زندگی به یکباره نابود میگردد هیچ می شود و دوباره به اشاره ای زیباتر از پیش از نو ساخته می شود مرا با تو چه می شود ...
آی عشق آی عشق ...
" همه
لرزش دست و دلم
از آن بود.
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
***
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنای چهره ات
پیدا نیست. "
خداجونم ، تو این روزها منتظر صدای اجابتت هستم ...
دوستت دارم.
هان ای کوههای بلند ... ای سراسر همه پند
از تو آموختم این تجربه را ...
که ملرزد تنم از غرش سنگین اسب زمان !
و هراسی ندهم راه به دل از طوفان !
کاه بودن ننگ است
کوه می باید بود ...
همیشه با خود می گفتم اگر عشق باشد، بی پولی و نداری فرار می کنند، می روند، نابود می شوند زیرا که 2 عاشق چنان به هم خوشند آنچنان پشتشان به هم قرص است که تلاش را با هم ادامه می دهند و سختی جایش را در سال های نه چندان دور به خوشی می دهد اما این روزها ...
این یک باور زنانه است، یک باور راسخ زنانه؛ با عشق همه چیز آباد می شود و این یک باور مردانه است، یک باور راسخ مردانه؛ پول بر همه چیز ارجحیت دارد. کدامین به تنهایی راه را پیش می برند؟؟؟
براستی که هر دو درست است. حال، 2 عاشق هر دو استوار بر باورشان ... چه باید کرد؟
این روزها اینگونه ام ، حریص در اشک، راکد در نگاه ، مستاصل در رفتار و نوسانی در ایمان که اگر ان نباشد دگر غمی نماند
هر کس به گونه ای سخن می گوید اما ... چگونه؟ راه حل کجاست؟ به کدامین ریسمان بیاویزم دستانم را؟
پروردگارم، تنهایی من عظیم است و عظمت تو بی کران ؛ پروردگارم جز تو، جز درگاه تو، من را هیچ جای مسکن نیست. پروردگار من، من زیستن را نیاموخته ام و چنان شرمگین ام از تو که نمی دانم به کدام روی باز هم تو را نجوا می کنم.
پروردگار من، یگانه معبودم، اندکی از بارهای شانه ام کم کن؛ این شانه ها، این خویشتنم را دگر تاب تحمل نیست.
معبود من، مرا بخاطر ان ضعف ها در ایمانم ببخشای و مرا دریاب من بی تو هیچ هیچم.
دستانت را، بودنت را، حس کردنت را بیش از پیش بیتابم؛ نیازمند نیازمندم ؛ مرا دریاب که مرا توان جنگیدن نیست ...
گشایشی بگشا.
آمین.
بنده ی حقیر و کوچک تو که دیوانه وار
دوستت دارد
آدمی دو قلب دارد
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...
اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند
همه چی آرومه تو به من دل بستی .... این چقدر خوبه که تو کنارم هستی .... همه چی آرومه .... غصه ها خوابیدن .... همه چی آرومه من چقدر خوشحالم .... پیشم هستی حالا به خودم می بالم ..... تو به من دل بستی از چشات معلومه .... من چقدر خوشبختم همه چی آرومه .... تشنه چشماتم منو سیرابم کن .... منو با لالایی دوباره خوابم کن .... بگو این آرامش تا ابد پابرجاست .... حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست .... همه چی آرومه من چقدر خوشحالم .... پیشم هستی حالا به خودم می بالم .... تو به من دل بستی از چشات معلومه .... من چقدر خوشبختم همه چی آرومه .... همه چی آرومه تو به من دل بستی ..... این چقدر خوبه که تو کنارم هستی .... همه چی آرومه غصه ها خوابیدن .... شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
نمی دونی چقدر دلم می خواد واقعا همه چی اینطوری باشه بعضی از حرفا ... به خودم شک دارم به همه چیو همه کس. چقدر دلم آغوشتو می خواد کاش خدا تا سقف اتاقم پایین می اومد اما این وسط یه چیزی جالب اونم اینه که من در تاب وتبم! قلبم آروم آروم و با یه لبخند ملیح منو نگاه می کنه!!! دلم عشق نا محدود می خواد دلم روزای تازگی و طراوتو می خواد اون روزایی که ...
یعنی می شه؟ آی عشق آی عشق ... دلم خدامو می خواد دلم محبت مادرانه پدرانه عاشقانه ... همه نوع محبت خداگونه اش رو می خواد که سرمو بزارم رو پاهاشو تا می تونم واسش ...
مرا دریاب مرا دریاب
روحم به گِل نشسته برایم دعا کنید
آیینه ای برای دلم دست و پا کنید
احساس می کنم که به دریا نمی رسم
ای رودهای تشنه ، مرا هم صدا کنید
ای زخمهای کهنه که سرباز کرده اید
با شانه های خستهء من خوب تا کنید
دارم به ابتدای خودم می رسم - به عشق -
راه مرا از این همه آتش جدا کنید
حالا که خویش را به تماشا نشسته ام
با آخرین غریبه مرا آشنا کنید
خداجونم دلم می خواد تو واسم دعا کنی!!!
دوست دارم.
دوست دارم.
دوستون دارم.
تو نمی دونی چقدر دلم واسه تو تنگه
من نمی دونم چرا دلت یه تیکه سنگه
تو، تو رفتی با کسی به من نمی رسیو
من بگو چیکار کنم این همه بیکسیمو
منو ببخش
که بونه گیرم اگه هنوز واست می میرم
منو ببخش
اگه هنوز می خوام بت برسم
اگه هنوز واست دلواپسم
اگه می گم به فکرم باش یکم
منو ببخش
اگه هنوز می خوام بت برسم
اگه هنوز واست دلواپسم
اگه می گم به فکرم باش یکم
من تنهام
تا می گم دوست دارم یکی بهم می گه هیییییییییس
من گمونم هیچکسی به فکر درد من نییییییییییییس
تو، تو رفتی با کسی به من نمی رسیو
من بگو چیکار این همه بیکسیمو
منو ببخش
اگه هنوز می خوام بت برسم
اگه هنوز واست دلواپسم
اگه می گم به فکرم باش یکم
منو ببخش
اگه هنوز می خوام بت برسم
اگه هنوز واست دلواپسم
اگه می گم به فکرم باش یکم
من تنهام
" آهنگ منو ببخش رضا شیری "
این آهنگ و با تمام وجودم دوس دارم و ...
چون طلای ناب مرا بی منت از خاکم بکن
یک شبی را عاشقانه از هوس پاکم بکن
هر نگاهت موجی بر هر تخته سنگ پیکرم
پرتلاطم تر ز پیشم. غرق امواجم بکن
بی منت از خاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن...
میپسندم بازوانت را به دور شانه ام
اول کارم هنوز. فکر سرانجامم بکن
با تو من در شب خیال دیگری دارم به سر
همچو شبگردی مرا از خواب بیدارم بکن
بی منت از خاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن
فکر سرانجامم بکن
از خواب بیدارم بکن...
دوست دارم همچو پیچک بر سر و پای تو پیچم
باز امشب چون گل وحشی شدم. رامم بکن
شبنمی شو. بوسه بر گلبرگ اندامم بزن
بوسه بارانم بکن. بی تاب بی تابم بکن
بخت و قسمت را بگو دستی به دست هم دهند
دست به دستم ده. کنار سایه ات خوابم بکن
بی منت از خاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن
فکر سرانجامم بکن
چون گل وحشی شدم.رامم بکن
بی تاب بی تابم بکن
در کنار سایه ات خوابم بکن
* خدا حرمت عشق و نگه می داره
* یه مجسمه که یادآور خواستن های عمیق !
* پی زندگی عشق، پول می تونه ستون و ... باشه ولی یه ساختمون هر چقدم بالا بره بدون پی ضعیف و می ریزه ( می دونم بدون ستون و دیوارم ساختمون نمی شه اما شروع ساختن با پی ریزی !!! )
* قرآن باز کردم :
"آن گاه بعد از سنوات قحط و شدت مجاله باز سالی آید که مردم در آن به آسایش و وسعت و فراوانی نعمت می رسند."
" سوره یوسف، آیه ۴۹ "
* انشا ال.. من هستم ... تا نداره
کمي دوستم داشته باش
بگذار با ابرهايم مدارا کنم
تنها تو ميداني
داستان اين بغض و آن ترنمهاي شبانه را
بگذار اين راز بماند سر به مهري که تنها تو داني وشب
بگذار تنها از اين عشق من بمانم و تب .
آغوشت،اين آخرين خاکريزم را از من مگير
من در ين خاکريز زمين گير گشته ام ،
هيهات که بسترش از حريق اين تب و گرماي آن آغوش چون استواست
هر شب با چه شتاب کودکانه اي مي جويمت
هر صبح با چه غرور ابلهانه اي مي بازمت
غرور من بود يا دست روزگار؟
چه مستانه سر داده ام مهر برداشتن زين راز سر به مهر
زبانم چون کودکان
چه شيريني مي کند در دهان
در اوج خلسه ام يا نشئه حضور تو
قلبم مي تپد انگار چون رعد در آسمان
ميداني،
دلم گرفته است از اين فاصله ها
از اين بي بر جوانه ها
در اين شبهاي تنهايي بي انتها
وين سحرهاي سياه تر از يلدا
کمي دوستم داشته باش
بگذار با ابرهايم مدارا کنم
اي لحظه هاي ناب ، غنچه هاي گمگشته را
در شاخسار خميده ام پيدا كنيد
تا در این سکوت عشق بگویم
من همان درخت جوانم که در ریشه پیرم
تا از دل تا از سکوت به نجوا بگویم
دوست دارم
برای آمدنت گرچه راه کوتاه است
آمدی اما هنوز هم که هنوز است چشم در راهم
خواستم از غم دوری بگویم یادم آمد
عشق با غم رفیقی دیرینه دارد
دارم به ابتدای خودم می رسم
روحم در این رقص واژه به باران نشسته
برایم دعا کنید
شب رامهمان کوچه های بارانی خواهم بود
چـــه انتظـار مبهـمي براي پركشـيدنم
ای شادی !
آزادی !
ای شادی آزادی !
روزی که تو بازآیی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل ِ عاشق را
در راه ِ تو آماج بلا کردیم
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی ، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نامِ تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچه ی تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره ی بسته فرو می ریخت
ما بانگ تو را با فورانِ خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
وقتی که فریبِ دیو
در رخت سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد
ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم
از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده ی دیدار ِ تو می آورد
در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم
آزادی!
آزادی !
آزادی !
آن شب ها، آن شب ها ، آن شب ها
آن شب های ظلمت وحشت زا
آن شب های کابوس
آن شب های بیداد
آن شب های ایمان
آن شب های فریاد
آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم
آزادی !
آزادی !
آزادی !
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت
می گفتم :
روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت
بنگر !
آزادی !
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه ی گل خون است
گل خون است …
از ره خون می آیی
اما می آیی و من در دل می لرزم :
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی !
آیا با زنجیر
می آیی ؟ …